<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تابلوی خط خطی</title>
<link>https://tabloyekhatkhati.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 12 Apr 2025 19:15:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>بازگشت</title>
<link>https://tabloyekhatkhati.blogfa.com/post/246</link>
<description>اوه اوه!عجب خاکی خورده این وبلاگ! تا مچ پا تو خاکم! گوشه‌ گوشه‌اش تار عنکبوت بسته. یه خونه تکونی حسابی می‌خواد. از ۱۴۰۰ تا الان ننوشتم. عجب! چند وقتیه هر شب چیزایی به ذهنم می‌رسه که میخوام بنویسم. هر شب می‌گم بذار اول تو دفتر بنویسم بعد برم تو وبلاگ . بعد کلا نه اونجا می‌نویسم نه اینجا! الان یهو تصمیم گرفتم بیام. هر چه باداباد. برگشتم.</description>
<pubDate>Sat, 12 Apr 2025 19:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tabloyekhatkhati</dc:creator>
<guid>tabloyekhatkhati.blogfa.com/post/246</guid>
</item>
<item>
<title>این روزها</title>
<link>https://tabloyekhatkhati.blogfa.com/post/245</link>
<description>در کافه نشسته‌ام. حیاط رزرو بود. در بالکن نشستم. دود سیگار زیاد بود و فضایش را دوست نداشتم. ناچار داخل نشستم که نهار و شام را در بازگشت از اداره در ساعت پنج و چهل دقیقه با هم صرف کنم. سه هفته‌ی پیش اوضاع بسیار نامساعدی داشتم. ضرر مالی، عاطفی، کاری هر سه با هم در یک هفته.مساله‌ی دیگر این بود که افراد دخیل در ضررها ظاهراً مذهبی و معتقد بودند و به خصوص فردی که از او آسیب عاطفی دیدم( و قبل‌تر هم راجع به او نوشته‌ بودم) نقش زیادی در بعضی اعتقادات مذهبیم داشت و</description>
<pubDate>Wed, 29 Dec 2021 18:55:12 +0330</pubDate>
<dc:creator>tabloyekhatkhati</dc:creator>
<guid>tabloyekhatkhati.blogfa.com/post/245</guid>
</item>
<item>
<title>حرف زدن</title>
<link>https://tabloyekhatkhati.blogfa.com/post/244</link>
<description>گاهی فقط گوش دادن بهترین کمک است و باقی موارد هم مدت بیشتری گوش دادن و کمی نظر دادن بهترین کمک است. اما در تمامی موارد مدت زیادی نصیحت کردن بیشتر نتیجه معکوس دارد (به نظر من). دیروز حالم خوش نبود. تمام شب قبلش بیدار بودم. خسته بودم و آسیب دیده از رفتار کسی. با دوستی قرار داشتم. با توجه به تجربیاتش فکر کردم بهتر است موضوع را به او بگویم. شاید مرهمی باشد.البته تردید داشتم اما دل را زدم به دریا و جریان را تعریف کردم و حدود یکساعت و نیم بی وقفه داشت حرف می زد.</description>
<pubDate>Sun, 05 Dec 2021 06:19:36 +0330</pubDate>
<dc:creator>tabloyekhatkhati</dc:creator>
<guid>tabloyekhatkhati.blogfa.com/post/244</guid>
</item>
<item>
<title>زمان</title>
<link>https://tabloyekhatkhati.blogfa.com/post/243</link>
<description>زمان به احتمال زیاد همه چیزو مشخص می‌کنه و حقایق آشکار می‌شن. اما زمان به عقب برنمی‌گرده و بعضی اشتباهات جبران نمیشه. زمان همه چیز رو حل می‌کنه اما خیلی چیزا دیگه جبران نمیشه.</description>
<pubDate>Sun, 03 Oct 2021 20:15:18 +0330</pubDate>
<dc:creator>tabloyekhatkhati</dc:creator>
<guid>tabloyekhatkhati.blogfa.com/post/243</guid>
</item>
<item>
<title>این روزها</title>
<link>https://tabloyekhatkhati.blogfa.com/post/242</link>
<description>_ فردا کلاس مسخره‌ی آموزشی ضمن خدمت داریم. از اون کلاسهایی که به هیچ درد نمی‌خوره و به اجبار اجرا میشه و فقط صحنه‌ایه برای عرض اندام یکی دو تا آدم به درد نخور که مثل بچه های دبستانی هی می‌گن: آقا ما بگیم ! از این کلاسها متنفرم. کاش حذف بشن. واقعا کلافه‌م می‌کنه. _ نزدیک ده ماهه که جامو تو اداره تغییر دادم اما به دلیل شرایط خاصی که داره هنوز نتونستم به کار مسلط بشم و فکر نمی‌کنم طوری باشه که بتونم حالا حالاها کارو دستم بگیرم.</description>
<pubDate>Fri, 01 Oct 2021 19:53:45 +0330</pubDate>
<dc:creator>tabloyekhatkhati</dc:creator>
<guid>tabloyekhatkhati.blogfa.com/post/242</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://tabloyekhatkhati.blogfa.com/post/241</link>
<description>جوانتر که بودم دلم می‌خواست فیلم های تلخ ببینم. فیلمهای واقعی. فیلمهای زندگیهای واقعی. به نظرم فیلم های فانتزی توهین به شعور مخاطب بود. این روزها اما دلم می‌خواهد فقط فیلمهای دلخوش کنک الکی ببینم. عاشقانه‌های تر و تمیزی که هیچ وقت در واقعیت اتفاق نمی‌افتد. از همانها که همه‌ی کائنات دست به دست هم می‌دهند تا دو نفر به هم برسند. فیلمهای پر از رقص و آواز. فیلمهای پر از نور و رنگهای شاد. این روزها کف خیابان و در همسایگیمان به اندازه کافی حقیقت تلخ میبینم نیازی</description>
<pubDate>Fri, 06 Aug 2021 16:59:36 +0330</pubDate>
<dc:creator>tabloyekhatkhati</dc:creator>
<guid>tabloyekhatkhati.blogfa.com/post/241</guid>
</item>
<item>
<title>نوشتن</title>
<link>https://tabloyekhatkhati.blogfa.com/post/240</link>
<description>نوشتن، نوشتن، نوشتن. چه سریست در قلم که اینچنین معجزه می‌کند؟ در اغلب روش‌هایی که برای کنترل ذهن، افکار، خشم ، استرس و ... وجود دارد نوشتن یک راه حل است. این راه برای من بسیار کارساز بوده و احتمالا برای خیلی های دیگر و منظورم از نوشتن دقیقا نوشتن با قلم است و نه تایپ کردن. به راستی که : قسم به قلم و آنچه در آن مسطور است...</description>
<pubDate>Mon, 12 Jul 2021 17:10:48 +0330</pubDate>
<dc:creator>tabloyekhatkhati</dc:creator>
<guid>tabloyekhatkhati.blogfa.com/post/240</guid>
</item>
<item>
<title>کتاب</title>
<link>https://tabloyekhatkhati.blogfa.com/post/239</link>
<description>همین الان کتاب مردی به نام اوه را تمام کردم و بر خلاف پیش فرضم از آن بسیار لذت بردم.</description>
<pubDate>Mon, 05 Jul 2021 21:48:07 +0330</pubDate>
<dc:creator>tabloyekhatkhati</dc:creator>
<guid>tabloyekhatkhati.blogfa.com/post/239</guid>
</item>
<item>
<title>سفر به فضا</title>
<link>https://tabloyekhatkhati.blogfa.com/post/238</link>
<description>جف بزوس داره می‌ره فضا داداششم داره با خودش می‌بره! این خبری بود که چند دقیقه پیش خواندم و اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که آیا اگر من پول و امکاناتش را داشتم و به قولی جای جف بودم به فضا میرفتم یا نه؟ و اولین سوالی که برایم پیش آمد این بود که اگر بمیرم جنازه‌ام چه می‌شود؟ و آیا جنازه سرگردان در فضا را به دفن در خاک با غرق در آب یا ... ترجیح می‌دهم؟ کمی ترسناک به نظرم آمد. به هرحال از نشستن در منزل و دنبال کردن تصاویری که ناسا از کهکشانها نشان می‌دهد</description>
<pubDate>Mon, 07 Jun 2021 21:24:31 +0330</pubDate>
<dc:creator>tabloyekhatkhati</dc:creator>
<guid>tabloyekhatkhati.blogfa.com/post/238</guid>
</item>
<item>
<title>رمضان1400 هجری شمسی</title>
<link>https://tabloyekhatkhati.blogfa.com/post/237</link>
<description>به خیر گذشت! متفاوت ترین رمضان زندگیم بود. شب بیست و نهم رمضان در حالی که حدود ده روز از بیماریم می گذشت زیر باران شدید روبروی بیمارستان خاتم تنها در ماشین نشسته بودم و منتظر بودم پدرم از اسکن ریه اش برگردد و بگوید چیزی نیست.برگشت و گفت ریه درگیر شده! و آن شب را تا صبح با اکسیژن پایین و نفس تنگی گذراند و روز بعد و روزهای بعد به جست و جوی دکتر متخصص و بهترین راه درمان و پیدا کردن داروها و نهایتا بستری موقت گذشت و روزهای سختی بود.</description>
<pubDate>Sat, 05 Jun 2021 08:55:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tabloyekhatkhati</dc:creator>
<guid>tabloyekhatkhati.blogfa.com/post/237</guid>
</item>
</channel>
</rss>
