هر بار فکر می‌کنم: این دفعه دیگه دفعه‌ی آخره. اگه فراموشش کنم، اگه خودمو با یه چیز دیگه سرگرم کنم، اگه سعی کنم عقلمو به کار بندازم و افسار دلمو دستم بگیرم، اگه.... . اگه چنان و چنین بشه دیگه برای همیشه از شرش خلاص می‌شم. ناسلامتی سنی ازم گذشته. دیگه باید این "عقل" کم کم نمایان بشه و نذاره این "دل" اینقدر جولان بده. اینقدر مث بچه‌هایی که یه اسباب بازی جدید می‌بینن، یه دوست جدید پیدا می‌کنن، یه فضای باز واسه بازی پیدا می‌کنن نباید از خود بیخود بشه. نباید پر بکشه بره بشینه رو شونه‌ی یکی هی نگاهش کنه... هی نگاهش کنه ... به امید اینکه طرف دستی دراز کنه بگیرتش تو مشتش بیارتش جلوی چشمش یه لبخند بزنه ببوستش و دوباره بذاره رو شونه‌اش جا خشک کنه.

هربار فکر می‌کنم اینبار که به دلم توجه نکنم یاد می‌گیره بدون اجازه عقل اینقدر دست و پا نزنه. ادب می‌شه. دیگه سنی ازم گذشته. نباس مث دخترای پونزده ، بیست ساله بی پروا بال بال بزنه که.

اما...

نمی‌شه. یهو غافلگیرم می‌کنه. یهو پر می‌کشه مییییره رو بوم یکی ... رو شونه‌ی یکی... می‌شه کفتر جلدش. وللل نمی‌کنه. وللل نمی‌کنه . اونقدر پاپیچ می‌شه که یه زخمی دوباره بخوره. زخمی که می‌شه، دردش که میاد کز می‌کنه یه گوشه. هرچی آبش می‌دی، دونش می‌دی فایده نداره. تیمار نمی‌شه. اینقدر گوشه گیری می‌کنه که دیگه یادت می‌ره دل داری. یادم می‌ره دل دارم. فکر می‌کنم دلم مرده و خبری دیگه ازش نمیاد. اما یهو... جایی که فکرشو نمی‌کنی دوباره پر می‌کشه و می‌ره می‌شینه رو شونه‌ی یکی‌.

الان دلم پر کشیده نشسته رو شونه‌ی یکی. منتظرم باز یه زخمی بخوره و کز کنه یه گوشه.