بازگشت

اوه اوه!عجب خاکی خورده این وبلاگ! تا مچ پا تو خاکم! گوشه‌ گوشه‌اش تار عنکبوت بسته. یه خونه تکونی حسابی می‌خواد. از ۱۴۰۰ تا الان ننوشتم. عجب!

چند وقتیه هر شب چیزایی به ذهنم می‌رسه که میخوام بنویسم. هر شب می‌گم بذار اول تو دفتر بنویسم بعد برم تو وبلاگ . بعد کلا نه اونجا می‌نویسم نه اینجا!

الان یهو تصمیم گرفتم بیام. هر چه باداباد.

برگشتم.

این روزها

در کافه نشسته‌ام. حیاط رزرو بود. در بالکن نشستم. دود سیگار زیاد بود و فضایش را دوست نداشتم. ناچار داخل نشستم که نهار و شام را در بازگشت از اداره در ساعت پنج و چهل دقیقه با هم صرف کنم. سه هفته‌ی پیش اوضاع بسیار نامساعدی داشتم. ضرر مالی، عاطفی، کاری هر سه با هم در یک هفته.مساله‌ی دیگر این بود که افراد دخیل در ضررها ظاهراً مذهبی و معتقد بودند و به خصوص فردی که از او آسیب عاطفی دیدم( و قبل‌تر هم راجع به او نوشته‌ بودم) نقش زیادی در بعضی اعتقادات مذهبیم داشت و خاطرات خوشی برایم رقم زده بود. در واقع این مساله‌ و اعتقاداتم به هم گره خورده بود و من این قضیه را به فال نیک گرفته بودم در نتیجه ضربه‌ای به اعتقاداتم فرود آمد که حسابی گیجم کرده بود. طوری که جمعه شب یکهو مرخصی گرفتم، بلیط هواپیما برای یک سفر یک روزه در مشهد بعد از پنج شش سال. هتل نگرفتم و برخلاف تصورم چندان خلوت نبود که به خاطر حساسیتم در مورد کرونا باعث شد نتوانم غذای درستی بخورم و بخوابم. بنابراین یک شب سرد را در حرم زیر آسمان گذراندم. گرسنه و خسته بودم و سردم بود. تجربه‌ی خوب و البته سختی بود. گرچه غمم را تسکین نداد اما کمی به خودم آمدم. از آن روز سعی می‌کنم خودم را حفظ کنم اوضاع را درست و مسلط پیش ببرم اما هنوز کاملا به خودم نیامده‌ام. آمده‌ام کافه‌ی محبوبم تا غذای محبوبم را بخورم شاید در تسلط بر اوضاع کمکم کرد!

حرف زدن

گاهی فقط گوش دادن بهترین کمک است و باقی موارد هم  مدت بیشتری گوش دادن و کمی نظر دادن بهترین کمک است. اما در تمامی موارد مدت زیادی نصیحت کردن بیشتر نتیجه معکوس دارد (به نظر من).

دیروز حالم خوش نبود. تمام شب قبلش بیدار بودم. خسته بودم و آسیب دیده از رفتار کسی. با دوستی قرار داشتم. با توجه به تجربیاتش فکر کردم بهتر است موضوع را به او بگویم. شاید مرهمی باشد.البته تردید داشتم اما دل را زدم به دریا و جریان را تعریف کردم و حدود یکساعت و نیم بی وقفه داشت حرف می زد. طوری که وسط ماجرا یک جمله متفرقه می گفتم که مثلا شاید وا بدهد و استراحت کند اما واکنشش طوری بود که یعنی: خفه شو بذار حرفمو تموم کنم. اصلا انگار دیگه موضوع من نبودم موضوع نصیحت کردن کامل ایشان بود و من نباید مزاحمش می شدم. 

حتی اگر تمام حرفهایش درست بود، اما من را خسته تر کرد و امروز راستش یادم نمی آید که دیروز چه گفته بود. احساس می کنم مغزم سفید شده است و هیچ کلمه ای در آن نیست.

یکی از دلایلی که نوشتن و مکاتبه را به حرف زدن و مکالمه ترجیح می دهم همین است. میتوانی در فرصت مناسب و حتی چند مرتبه به نوشته مراجعه کنی و سر فرصت حرفهای طرف مقابل را بخوانی اما در مکالمه اینطور نیست حداقل مدت زیاد مکالمه نصیحت وار تاثیر منفی برای من ایجاد می کند.

پ.ن: از بس نبودم یادم نمی آمد چه طور باید وارد صفحه م می شدم.

زمان

زمان به احتمال زیاد همه چیزو مشخص می‌کنه و حقایق آشکار می‌شن. اما زمان به عقب برنمی‌گرده و بعضی اشتباهات جبران نمیشه. زمان همه چیز رو حل می‌کنه اما خیلی چیزا دیگه جبران نمیشه.

این روزها

_ فردا کلاس مسخره‌ی آموزشی ضمن خدمت داریم. از اون کلاسهایی که به هیچ درد نمی‌خوره و به اجبار اجرا میشه و فقط صحنه‌ایه برای عرض اندام یکی دو تا آدم به درد نخور که مثل بچه های دبستانی هی می‌گن: آقا ما بگیم ! از این کلاسها متنفرم. کاش حذف بشن. واقعا کلافه‌م می‌کنه.

_ نزدیک ده ماهه که جامو تو اداره تغییر دادم اما به دلیل شرایط خاصی که داره هنوز نتونستم به کار مسلط بشم و فکر نمی‌کنم طوری باشه که بتونم حالا حالاها کارو دستم بگیرم.

_ خیلی دوست دارم که یه نفر باشه که باهاش هر شب چت کنم. البته که دوست دارم از چت کردن جلوتر برم و معاشرت حضوری داشته باشم ولی الان حتی به همینم راضیم. ولی خب کسی نیست.رفقام هم همه یا ازدواج کردن یا مهاجرت یا هر دو. به هرحال پایی برای بیرون رفتن هم ندارم و تو این هوا (گرچه هنوز پاییزی نشده) خیلی اوضاع دلچسبی نیست. فردی رو میشناسم که خیلی خیلی دوست دارم که باهاش وقت بگذرونم و معاشرت کنم اما اون دوست نداره و سرش هم با آدمای خیلی جذابتر از من حسابی شلوغه. 

_حدود دو ماهه که ماشین دست چندمی خریدم که به ترسم برای رانندگی غلبه کنم و خب به هرحال لازم بود. سرم گرم اون هم بود. و خیلی مشقت کشیدم برای خرید و رانندگی ولی به هرحال خدا رو شکر دارم پیش میرم.

_ کتابهایی به پیشنهاد مشاور خریدم که خوب و جالبن. رهایی از افکار سمی با اسم اصلی( disciplined mind) ، زندگی زیبا پیش روی شماست. چه کسانی در سر شما زندگی می‌کنند . مشاور علاوه بر اینها یه راه جدید تخلیه خشم بهم یاد داد که کارساز بود. اینطوری که برم کوه و از هرکس خشم دارم اسمش رو یه سنگ بنویسم و سنگها رو بریزم تو کوله و با خودم حمل کنم و در جای مناسب سنگها رو پرت کنم. گفت اینطوری سنگینی بار خشمی رو که از فرد یا افراد مورد نظر دارم حس می‌کنم. واقعا حس کردم و از پرتابشون لذت بردم. این کارو چند بار کردم و نتیجه داد.

_ ساختمون محل کارمون رو تغییر دادن و برگشتیم به ساختمونی که خاطره خوبی ازش ندارم. این چند روز با هجوم خاطرات بد می‌گذره و سعی می‌کنم خودمو با چیزی مشغول کنم که اذیت نشم.

_شبها دارم ده مورد از چیزهایی که دوست دارم رو می‌نویسم و بابتش شکر گزاری می‌کنم. از این کار خوشم میاد.

احساس می‌کنم که این روزها اگر کلاس TA  نمی‌رفتم حتما به بن بست می‌رسیدم.

جوانتر که بودم دلم می‌خواست فیلم های تلخ ببینم. فیلمهای واقعی. فیلمهای زندگیهای واقعی. به نظرم فیلم های فانتزی توهین به شعور مخاطب بود. 

این روزها اما دلم می‌خواهد فقط فیلمهای دلخوش کنک الکی ببینم. عاشقانه‌های تر و تمیزی که هیچ وقت در واقعیت اتفاق نمی‌افتد. از همانها که همه‌ی کائنات دست به دست هم می‌دهند تا دو نفر به هم برسند. فیلمهای پر از رقص و آواز. فیلمهای پر از نور و رنگهای شاد. 

این روزها کف خیابان و در همسایگیمان به اندازه کافی حقیقت تلخ میبینم نیازی به فیلمش نیست

نوشتن

نوشتن، نوشتن، نوشتن.

چه سریست در قلم که اینچنین معجزه می‌کند؟ در اغلب روش‌هایی که برای کنترل ذهن، افکار، خشم ، استرس و ... وجود دارد نوشتن یک راه حل است.

این راه برای من بسیار کارساز بوده و احتمالا برای خیلی های دیگر و منظورم از نوشتن دقیقا نوشتن با قلم است و نه تایپ کردن. 

به راستی که : قسم به قلم و آنچه در آن مسطور است...

کتاب

همین الان کتاب مردی به نام اوه را تمام کردم و بر خلاف پیش فرضم از آن بسیار لذت بردم.

 

سفر به فضا

جف بزوس داره می‌ره فضا داداششم داره با خودش می‌بره!

این خبری بود که چند دقیقه پیش خواندم و اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که آیا اگر من پول و امکاناتش را داشتم و به قولی جای جف بودم به فضا میرفتم یا نه؟ و اولین سوالی که برایم پیش آمد این بود که اگر بمیرم جنازه‌ام چه می‌شود؟ و آیا جنازه سرگردان در فضا را به دفن در خاک با غرق در آب یا ... ترجیح می‌دهم؟ کمی ترسناک به نظرم آمد. به هرحال از نشستن در منزل و دنبال کردن تصاویری که ناسا از کهکشانها نشان می‌دهد بسیار لذت می‌برم.

آیا این قضیه‌ی سفر به فضا به نوعی فخر فروشی تبدیل خواهد شد؟ آیا نشانگر روح زیاده طلب دوستان سرمایه دار نیست؟ یا نشانگر روحیه جویا و پویای آنها و روحیه ‌ی تنبل و وارفته‌ی من است.

رمضان1400 هجری شمسی

به خیر گذشت!

متفاوت ترین رمضان زندگیم بود.

 شب بیست و نهم رمضان در حالی که حدود ده روز از بیماریم می گذشت زیر باران شدید روبروی بیمارستان خاتم تنها در ماشین نشسته بودم و منتظر بودم پدرم از اسکن ریه اش برگردد و بگوید چیزی نیست.برگشت و گفت ریه درگیر شده! و آن شب را تا صبح با اکسیژن پایین و نفس تنگی گذراند و روز بعد و روزهای بعد به جست و جوی دکتر متخصص و بهترین راه درمان و پیدا کردن داروها  و نهایتا بستری موقت گذشت و روزهای سختی بود.

بعد از گذراندن دوران نقاهت برگشتم شرکت و ساختمان را سیاه زده بودند. آبدارچی خوش اخلاق و جوانمان و پدر یکی از همکاران بعلت کرونا از دنیا رفتند. این منظره روحیه ی خراب مرا خراب تر کرد.

برای اولین بار رمضان را بدون روزه و با بیماری و مریض داری گذراندیم و در تمام مدت به فکر آنها که بیماریهای صعب العلاج دارند بودم که چه می گذرد بهشان.