_ فردا کلاس مسخرهی آموزشی ضمن خدمت داریم. از اون کلاسهایی که به هیچ درد نمیخوره و به اجبار اجرا میشه و فقط صحنهایه برای عرض اندام یکی دو تا آدم به درد نخور که مثل بچه های دبستانی هی میگن: آقا ما بگیم ! از این کلاسها متنفرم. کاش حذف بشن. واقعا کلافهم میکنه.
_ نزدیک ده ماهه که جامو تو اداره تغییر دادم اما به دلیل شرایط خاصی که داره هنوز نتونستم به کار مسلط بشم و فکر نمیکنم طوری باشه که بتونم حالا حالاها کارو دستم بگیرم.
_ خیلی دوست دارم که یه نفر باشه که باهاش هر شب چت کنم. البته که دوست دارم از چت کردن جلوتر برم و معاشرت حضوری داشته باشم ولی الان حتی به همینم راضیم. ولی خب کسی نیست.رفقام هم همه یا ازدواج کردن یا مهاجرت یا هر دو. به هرحال پایی برای بیرون رفتن هم ندارم و تو این هوا (گرچه هنوز پاییزی نشده) خیلی اوضاع دلچسبی نیست. فردی رو میشناسم که خیلی خیلی دوست دارم که باهاش وقت بگذرونم و معاشرت کنم اما اون دوست نداره و سرش هم با آدمای خیلی جذابتر از من حسابی شلوغه.
_حدود دو ماهه که ماشین دست چندمی خریدم که به ترسم برای رانندگی غلبه کنم و خب به هرحال لازم بود. سرم گرم اون هم بود. و خیلی مشقت کشیدم برای خرید و رانندگی ولی به هرحال خدا رو شکر دارم پیش میرم.
_ کتابهایی به پیشنهاد مشاور خریدم که خوب و جالبن. رهایی از افکار سمی با اسم اصلی( disciplined mind) ، زندگی زیبا پیش روی شماست. چه کسانی در سر شما زندگی میکنند . مشاور علاوه بر اینها یه راه جدید تخلیه خشم بهم یاد داد که کارساز بود. اینطوری که برم کوه و از هرکس خشم دارم اسمش رو یه سنگ بنویسم و سنگها رو بریزم تو کوله و با خودم حمل کنم و در جای مناسب سنگها رو پرت کنم. گفت اینطوری سنگینی بار خشمی رو که از فرد یا افراد مورد نظر دارم حس میکنم. واقعا حس کردم و از پرتابشون لذت بردم. این کارو چند بار کردم و نتیجه داد.
_ ساختمون محل کارمون رو تغییر دادن و برگشتیم به ساختمونی که خاطره خوبی ازش ندارم. این چند روز با هجوم خاطرات بد میگذره و سعی میکنم خودمو با چیزی مشغول کنم که اذیت نشم.
_شبها دارم ده مورد از چیزهایی که دوست دارم رو مینویسم و بابتش شکر گزاری میکنم. از این کار خوشم میاد.
احساس میکنم که این روزها اگر کلاس TA نمیرفتم حتما به بن بست میرسیدم.