این روزها
در کافه نشستهام. حیاط رزرو بود. در بالکن نشستم. دود سیگار زیاد بود و فضایش را دوست نداشتم. ناچار داخل نشستم که نهار و شام را در بازگشت از اداره در ساعت پنج و چهل دقیقه با هم صرف کنم. سه هفتهی پیش اوضاع بسیار نامساعدی داشتم. ضرر مالی، عاطفی، کاری هر سه با هم در یک هفته.مسالهی دیگر این بود که افراد دخیل در ضررها ظاهراً مذهبی و معتقد بودند و به خصوص فردی که از او آسیب عاطفی دیدم( و قبلتر هم راجع به او نوشته بودم) نقش زیادی در بعضی اعتقادات مذهبیم داشت و خاطرات خوشی برایم رقم زده بود. در واقع این مساله و اعتقاداتم به هم گره خورده بود و من این قضیه را به فال نیک گرفته بودم در نتیجه ضربهای به اعتقاداتم فرود آمد که حسابی گیجم کرده بود. طوری که جمعه شب یکهو مرخصی گرفتم، بلیط هواپیما برای یک سفر یک روزه در مشهد بعد از پنج شش سال. هتل نگرفتم و برخلاف تصورم چندان خلوت نبود که به خاطر حساسیتم در مورد کرونا باعث شد نتوانم غذای درستی بخورم و بخوابم. بنابراین یک شب سرد را در حرم زیر آسمان گذراندم. گرسنه و خسته بودم و سردم بود. تجربهی خوب و البته سختی بود. گرچه غمم را تسکین نداد اما کمی به خودم آمدم. از آن روز سعی میکنم خودم را حفظ کنم اوضاع را درست و مسلط پیش ببرم اما هنوز کاملا به خودم نیامدهام.
آمدهام کافهی محبوبم تا غذای محبوبم را بخورم شاید در تسلط بر اوضاع کمکم کرد!
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی ۱۴۰۰ ساعت 22:25 توسط عطا
|