امروز
روز خوبی نبود!
بعد از یک عالمه تنش در شرکت، تاکسی پیدا نکردم برای بازگشت به خانه و البته خیلی هم منتظر نماندم. هوای بارانی را در هر شکلش حتی توفانیترین حالتش دوست دارم. پیاده آمدم و اولین بار بود که قدم زدن نهتنها خوشحالم نکرد، محزونتر شدم. تضاد غم انگیزی بود. یک طرف بنرهای مردگان و طرف دیگر درختان سرزنده با برگهای نورس .اما گرد غم پاشیده شده بود و وزن غم سنگینتر بود.کسی در خیابان نبود جز بچههای دستفروش که مانند موش آب کشیده شده بودند و سه تایشان بعد از سبز شدن چراغ دنبال یک پراید کردند. پراید نزدیک دکهای ایستاد. راننده اش پیاده شد و برایشان خوراکی خرید. تحت تاثیر قرار گرفتم!سر کوچهیمان یکیشان دستگیرم کرد! و بعد از اینکه چند بار نظرش را راجع به اینکه بهش پول بدهم یا خوراکی بخرم عوض کرد، بالاخره گفت خوراکی بخر و به سوپری نزدیک رضایت نداد. گفت برویم آن ور خیابان. رفتیم. پرسیدم چی بخرم؟گفت:تاید،روغن،شامپو و برنج! بعد از مخالفت من بیشتراصرار کرد، به خصوص برای برنج خریدن!کاملا دختربچهای بود که بسیار احمقانه آموزش دیده بود. قبول نکردم و برگشتم این طرف خیابان و او دنبالم التماس کنان و در آخر اسکناسهای نو را که گرفت خوشحال و خندان و پرش کنان رفت.