دیروز مادر عمو خ را به خاک سپردند.

عمو خ دوست دبیرستان پدرم است. مرد نازنین آرام و بسیار مهربانی است. تحصیلکرده دانشگاه تهران و سالهاست مشاور کنکور است. صدای خوشی دارد و از آنجا که از کودکی مجالس امام حسین در منزلشان برگزار می شده برای خودی ها مداحی می کند. صدایش دلنشین است و حزن دارد. هر ماه بین رفقای دبیرستان پدرم مجلس دعای کمیلی برپا می شود که صندوق قرض الحسنه کوچکی هم دارند. هرماه منزل یکی از دوستان. گاهی که جلسه خانه ی ماست کیف می کنم و می مانم و گوش می دهم. از بس آن دعا و این صدا را دوست دارم.  بیشتر "صدای" عمو خ را  می شنوم تا خودش را ببینم. چند سالیست از طریق اینستاگرام دنبالش می کنم و او هم مرا. و گاهی می آید پایین پست هایم پیام مهربانانه ای می گذارد. از آنجا که من اولین فرزندی هستم که در این جمع به دنیا آمده ام و باقی بچه های رفقای دبیرستان همه کوچکتر از من هستند  و به واسطه ی اسمم ، مرا عطیه ترین عطیه می نامد.

مادر عمو خ چند سالی بود که بواسطه ی بیماری و کهولت در خانه بود و هر روز یکی از بچه هایش به او سر می زدند. یکی دو هفته پیش حالش بد و راهی بیمارستان شد. عمو خ از این بیمارستان به آن بیمارستان هروله می کرد. تشخیص کرونا داده بودند. یکی می گفت جواب تست منفی است و آن یکی می گفت سایر علامات را دارد. عمو خ هم آشفته و غمگین که: "آخر ما شرمنده ی مادر شدیم." هفته ی پیش شب جمعه کمیلی خواندم و عجز و لابه به درگاه خدا که :این دعا را من با صدای کسی همیشه می شنوم  که حالا حال خوبی ندارد پس به حرمت این دعا و آن صدا... خواستم شفا بیابد. این ماهها ماههای خوبیست برای رفتن مومنان آن هم کسی که سالهاست خانه نشین است. اما فرزندانش بی تابی می کردند و عذاب وجدان داشتند. خواستم که خدایا چیزی را نده که تابش را ندارند. 

چهارشنبه به رحمت خدا رفت و عمو خ آشفته ترین و نا آرام ترین، از پشت تلفن ضجه می زد. دیروز مراسم دفن بود. مادرش وصیت کرده بود که تلقین را او بخواند. نگذاشتند. عمو خ که علاقه عمیقی به رفقایش دارد و گاهی در مراسم خصوصیشان برای رفتگانشان دعا می خواند، مراسم مادرش غریبانه برگزار شد. تنها پدرم رفت و از دور نظاره گر بود. حضور داشت اما چه حضوری که نتوانی سر رفیقت را روی شانه ات بگذاری و با هم زار بزنید؟ عکسی از دور گرفته بود که آدم را یاد تابلوی شام غریبان فرشچیان می انداخت. در لابلای خاکها و سنگ های لحد ، سر خواهر روی شانه ی برادر و چند نفری پراکنده هر کدام در حال خودشان. همه با ماسک.

عمو خ که سالها برای دفن غریبانه حضرت زهرا  می خواند و گریه می کرد و ذکر مصیبت می گفت، بی تاب  است. شاید هیچ وقت فکر نمی کرده که این ذکر مصیبت تبدیل به زندگی واقعیش شود. 

حرمت آدم های خوب وقتی مصیبتی می بینند که عادی نیست، برای من چندین برابر می شود. حتما برای خدا هم چندین برابر شده است.