رفتم بیرون که کارت منقضی شده بانیکمو تمدید کنم و بنا به پیشنهادات مکرر خانواده و علیرغم میل باطنی خودم کد احراز هویت برای بورس بگیرم. داخل بانک نشسته بودم و کارمند بانک داشت کارمو راه می‌انداخت که یه آقایی با عجله اومد تو و همینطور که بی‌توجه دست میزد به صورت و اطراف دهنش خطاب به یکی از کارمندان گفت: من همین الان یه پول جابجا کردم از همینجا می‌شه برش گردونید؟ و با کمی مکث و استرس زیاد ادامه داد: طرف کلاهبردار بوده. کارمند بانک هم گفت که باید از طریق بانک مقصد و با حکم قضایی اقدام کنه. کارم انجام شد و رفتم طرف پیشخوان دولت. سایت سجام کار نمی‌کرد و کمی معطل شدم و زدم بیرون.فکر کردم تا انتهای خیابون قدم بزنم و سری به گلفروشی بهار شیراز. تو راه دو نفر جوان که گویا از کسبه بودن با هم دعواشون شده بود. به گلفروشی که رسیدم صداشون خیلی بلند شده بود. تنشی در پیاده رو ایجاد کرده بودند. داخل گلفروشی شدم. صاحب گلفروشی حال پاسخ دادن نداشت و به نظرم رسید سایز گلدانهایش از آنچه مدنظر من بود بزرگتر بود. بیرون که آدم دو جوان با هم گلاویز شده بودند و دو نفر دویدند تا جدایشان کنند و کم کم همه‌ داشتند نگاهشان می‌کردند.

پشیمان شدم. به سمت خانه راه افتادم. گلفروشی کوچک دیگری سر راه بود . سه گلدان قاشقی ابلق، کریسمس و یک چیز دیگه‌ای که اسمشو نمی‌دونم خریدم و گیاهاشو  کاشتم تو گلدونایی که تو خونه داشتیم ولی نتونستم جایی که براشون در نظر گرفته بودم بذارم چون خانواده ان‌ قلت اومدن. اونجا هم نورگیرتر بود و هم زیباتر ولی نشد. گذاشتمش تو اتاق خودم. نور کمتری می‌خورن و زیباییشون دیده نمی‌شه.

خلاصه دیروز روز اتفاقات کوچک حالگیرانه بود.

البته که از طرفی خبردار شدم یکی از رفقایی که دنبال کار می‌گشت گویا به نتیجه رسیده و این خبر همه‌ی حالگیری‌ها رو شست و برد.