در اینستاگرام می‌پلکم. از استوری های پیجی که لباس هایش را با مانکن‌های نحیف و زرد روی که انگار تازه مخدر مصرف کرده‌اند نمایش می‌دهد، سر می‌خورم روی استوری یک فالوور درستکار قدیمی با مصرع : اینک شما و وحشت دنیای بی علی... یکهو ذهنم پر می‌کشد به چهارده سال پیش. به مدینه. به مسجد النبی که تا چشم کار می‌کرد همه جایش سپید و پاک بود با گنبدی سبز مثل نگین انگشتر. به نمازهایی که باید کمی متفاوت می‌خواندیم و اگر جایت به لبه‌ی فرش نمی‌رسید که بتوانی پیشانی روی سنگ های سفید بگذاری ، باید مُهرت را یواشکی می‌گذاشتی و سریع بر‌می‌داشتی. به روزی که خانواده‌ای اصفهانی از کاروان که چندباری آمده بودند و شهر را بلد بودند گفتند ون بگیریم و خودمان به  مسجد شیعیان در کنجی غریب از مدینه برویم  که می‌گویند نخلهایش را علی کاشته. رفتیم. جایی تاریک لا به لای نخل‌های غریب و زمین خاکی اتاقکی بود که گفتند این همان مسجد است. چند پله پایین می‌خورد و به اتاقی بسیار کوچک که به زحمت شاید چهل زن در آن جا می‌شدند بعنوان قسمت زنانه مسجد وارد شدیم. گویا قسمت مردانه هرجا که  بود_ که در آن تاریکی چیزی دیده نمی‌شد_ اتصال نداشت و امام جماعت جدا پایین نماز می‌خواند. روی خاک و خل و زیراندازهای نصفه و نیمه نمازی خواندیم که درست نفهمیدیم چه خواندیم. اما در انتهای آنچه خواندیم، پنهانی دعای فرج خواندند. آدمی نیستم که دائم دعای فرج بخوانم و خیلی به این مسأله (فرج) فکر کنم، گرچه به آن امیدوارم و عنادی با این مسأله ندارم، اما... آن دعا آنجا برایم معنا و حال و هوایی داشت که تا به امروز هرگز در ایران آن را حس نکرده‌ام.

اصلا درست تر این است که بگویم حال و هوایی که آنجا در آن ساعت داشتم هرگز هیچ جا حس نکرده‌‌ام .

تاریکی، پنهانی، خاک، نخل، تنهایی، غربت ... علی