گرچه گاهی شلوغی زندگی باعث میشه فراموش کنم، اما باور دارم حال و روز من ( و احتمالا همه‌ی آدمها)بهترین چیزیه که با توجه به اعمال خودم و اجدادم و اتفاقات گذشته و آینده می‌تونه باشه. بنابراین از چیزی نارضایتی ندارم. اما گاهی آرزوی چیزهایی رو دارم و نمی‌تونم کتمانش‌ کنم. این چیزها شاید کوچک به نظر برسه اما واقعا تاثیر اساسی در روحیه آدم داره. 

چند روز پیش تو یوسف آباد وقتی با پدر و مادرم سوار ماشین بودم و داشتیم جایی می‌رفتیم با ماسک و اسپری و استرس رفتار درست برای مواجهه با کرونا و ... دختر و پسر جوانی رو دیدم که تو اون کوچه پس کوچه های پیچ در پیچ و خلوت فارغ از همه‌ی عالم قدم می‌زدند. دیدن اینجور زوجها اینقدر خوشحالم می‌کنه که سخت بتونم چشم ازشون بردارم و چقدر همیشه منظره‌ی قشنگی بوده برام و برای خودم اتفاق نیافتاده. قدم زدن با کسی که دوستش داری و  نسبت بهش شناخت داری ، بدون استرس اینکه اگه کسی ببینتت چی میشه توی یک بعداز ظهر جمعه

اوضاع محل کار خوب نیست. با پیمانکارهای قالتاقی سرو کار دارم که به نظر میرسه با تعدادی از همکارا بده بستانهایی دارند. اصولاً آدمی هستم که راجع به آدما پیش فرض ندارم حتی اگر حسابی در موردشان بد شنیده باشم. هنوز نمی‌دونم این صفت خوبه یا بد اما چندبار ازش ضربه خورده‌ام. بدون پیش فرض شروع به کار با این آدمها کردم و الان تو اسناد، محاسبات و رفتارها تناقضات و نشانه‌هایی میبینم که ... . نمی‌دونم شرایط قابل اصلاح هست که تو همین بخش بمونم یا مثل سال گذشته که دیدم بخش قبلی تا گلو تو اجنه و نمیشه کاری کرد، باید دست و پا بزنم و بیام بیرون.

الان شدیداً دلم میخواد با یکی تو کوچه پس‌ کوچه های یوسف آباد قدم بزنم