وضعیتم عجیب شده. یه طوری به همهچیز نگاه میکنم انگار بار اخریه که دارم میبینمش و یا نفسهای آخر این فرصتیه که در اختیارم گذاشته شده تا از اون چیز بهره ببرم. به همین جهته که حوصلهی خیلی کارها رو ندارم چون برام بی ارزش شدن چون ارزش اون کارها در طولانی مدت معنا پیدا میکنه. از طرفی کارهای دیگه رو که همیشه دوست داشتم انجام بدم و به تعویق مینداختم چون فکر میکردم کارهای مهمتری دارم، دارم انجام میدم.هفتهای یک بار میرم کلاس سلفژ خونهی رفیق گرمابه و گلستانم. میام خونه وسط تمرین سلفژ یه کتاب کوچک سخنرانیای علامه طباطبایی رو میخونم. موهامو کوتاه کوتاه کردم. به یه آقایی که چند ماهه به شکل کاملا رسمی از طریق شبکههای مجازی مکاتبه داریم( به صورت غیر مستقیم) ابراز علاقه کردم که میدونم نتیجه نداره و ایشون هم ضمن تشکر گفت که متاسفه و کاملا بی نتیجه است. ولی من به پشتوانه نگاه جدیدی که پیدا کردم و برام نبود آینده حتی محتملتر از بودنشه دلیلی نمیبینم به مکالماتمون پایان بدم و این حظ کنونی نقد رو به آینده غیر محتمل نسیه بفروشم.
این نگاه جدید از طرفی غمگینه و تنبلم کرده اما از طرف دیگه لذت جدیدی به زندگیم داده.