امسال کل محرم شام غریبان بود.
آدم یه موقعهایی نمیدونه دلش به چیا بنده. تا وقتی یه نهیبی بهش میخوره و میبینه اوه اوه! چقدر دلش بند بوده و خودش نمیدونسته. از اون موقعی که میتونستم خانواده رو مراسم محرم همراهی نکنم و خودم تصمیم بگیرم کجا همراهیشون کنم و کجا نکنم، شب تاسوعا و عاشورا و گاهی ظهر عاشورا دنبال یه مسجد خلوتی میگشتم که ترجیحا غذا مذا هم تو کار نباشه. تا دو سال پیش که( یه بارم قصهشو مفصل گفتم ) به طریقی با مراسمی که انجمن اندیشه و قلم و کانون اندیشمندان علوم انسانی تو سالن اجتماعات فردوسی تو خیابون ویلا میگرفتن آشنا شدم.سال اول دو سه شب به پیشنهاد خانواده و سال دوم برای اولین بار در عمرم تقریبا هر ده شب به میل خودم در مراسم شرکت کردم. امسال به دلیل شرایط شرکت نکردم. شب تاسوعا رفتم برای قدم زدن بلکم یه کم مردم عزادار ببینم، دلم باز بشه و غمش کم بشه. خبری نبود. موقع برگشت از یه خونه ای صدای روضه میومد. لای درش باز بود دیدم چند تا آقا با فاصله تو حیاطش نشستن. مسیرمو عوض کردم. وارد کوچه شدم. پشت درختی اون نزدیکیا تکیه زدم به دیوار خونه. زیارتی خوندم و برگشتم.
امسال کلا شام غریبانه.