شاید عجیب به نظر بیاد ولی یکی از دعاهام امسال این بود که میل به زندگی پیدا کنم. اگر اعتقادی به چیزهایی نداشتم و اگر بهم نمی‌گفتن این درخواست گناهه بی پرده می‌گفتم که یکی از درخواستهام چند سالیه که مرگه! نه به خاطر فشار زندگی و شرایط که اتفاقا فشار زندگی و شرایط تا حدی انگیزه تلاش و تغییر می‌ده به آدم و امید آدمو به زندگی اضافه می‌کنه. به خاطر اینکه کاری ندارم. اصلا احساس نمی‌کنم که باید باشم. باشم که چی بشه؟ وقتی خیییلی این حس بهم فشار میاره حتی قبر رو جای قشنگی حس می‌کنم و  فکر ریزش خاک روی سر و صورت و بدنم برام لذتبخش می‌شه. اینکه چرا به دنیا اومدم برام مسأله نیست و از این بابت شکرگزارم بسیار. چون «ادراک» معانی فقط با «وجود داشتن» و «بودن» ممکنه که این موهبت رو خداوند بهم عطا کرده. اما چیز جدیدی اتفاق نمی‌افته که من درک جدیدی از عالم به دست بیارم. و مادامی که ادراک جدیدی صورت نگیره یا ادراک قبلی تکمیل نمیشه بودن چه سودی می‌تونه داشته باشه. 

اصلا دوست ندارم از آدمایی باشم که زندگی می‌کنن که زایمان کنن و بچه هاشونو بزرگ کنن و بقیه زندگی مساله و امید به زندگیشون بچه هاشون باشن.