در ماجرای صلح حدیبیه، قریش نمایندههای متعدد میفرستد که ببیند حضرت و یارانش قصد حمله دارند یا خیر. آن سال صلح نبشته میشود و پیغمبر تقریبا تمام امتیازات را به قریش میدهد. در این ماجرا عمر به حقانیت اسلام شک میکند.
عمر خطّاب گفت:هرگز تا مسلمانم در مسلمانی به شک نشدم مگر آن روز که آن غبنها دیدم از کافران مکه، نزدیک بود که از مسلمانی بیافتادمی. لکن بوبمر مرا فروداشت که در آن تافتگی نزدیک بوبکر رفتم.
گفت: یا بوبکر بینی که این مرد چه میکند؟
گفت: کدام مرد؟
گفت: محمد
گفت: چه میکند؟
گفت: مارا گفته بود که لتدخلن المسجد الحرام ان شاالله آمنین و ما را بدین خواری همی بازگرداند! نه سخن وی خلاف شد؟
بوبکر گفت: یا عمر، هیچ گفت که امسال در شویم؟
گفت: نه
مکالمه ادامه مییابد و ابوبکر مثال حضرت یوسف را میزند که خوابش پس از چهل سال محقق شد.
غرض از این واگویه از کتاب قاف این بود که بگویم حالی چون حال عمر دارم این روزها و از ضعف ایمان رنج میبرم.
امروز دکتر فیرحی به رحمت خدا رفت. خدایش بیامرزد. داغ بر دلم گذاشت و متاسفم که تازه چند سالی است با ایشان آشنا شده بودم و در حد چند سخنرانی. ویژگی شخصیتی بارزشان تواضع بود. امسال پس از اتمام سخنرانی یکی از مخاطبان با لحن تندی به موضوع بحث ایشان ایراد گرفت. لبخند زد و جواب کوتاه داد و با شوخی بحث را تمام کرد.