دستام درد می‌کنه. بار سنگینی رو بلند کردم.

کمی بیشتر از یک ماه پیش به طرز عجیبی درگیری در شرکت برام پیش اومد که اصلا نفهمیدم چی شد و چه طور جلو رفت. فقط درست یادمه اولین قدم رو که می‌خواستم بردارم مسأله تصمیم گیری در یک لحظه بود و اون لحظه رو خوب یادمه که مکث کردم و تردید داشتم. در یک لحظه بین اینکه حرف درست و عمل درست رو انجام بدم با یک عالمه دردسر و اینکه سکوت کنم و بنشینم و بیخیال ادامه بدم باید انتخاب می‌کردم و من در یک لحظه اولی رو انتخاب کردم و یک ماه درگیر بودم. با آدمهای مختلف و جاهای مختلف کلنجار رفتم. یک سری عادتها و رفتارهای رایجم رو مجبور شدم در این پروسه کنار بگذارم. سخت بود. خیلی سخت ولی پای تصمیمی که گرفتم و انتخابی که کرده بودم تا آخر ایستادم و نتیجه اش این شد که بالاخره از محل قبلی کارم اومدم بیرون. اومدم یه جایی که مزایاش کمتره، کارش بیشتره ولی رضایتم انشاالله بیشتره.

پروسه عجیبی بود. خیییلی سخت بود و تا یک هفته بعد از اتفاق مسکن و آرامبخش می‌خوردم. کاش می‌شد لحظات و احساساتم رو گوشه ای از مغزم حفظ کنم و هروقت لازم شد گاهی برم عین اتفاقی رو که افتاد دوباره ببینم. عجیبترین قسمتش این بود که وقتی فردی رو که علیهش اقدام کردم و باهاش مخالفت کردم  در حال هتاکی و عربده کشی و حرکات عجیب در دفاع از خودش دیدم انگار خودم رو می‌دیدم با اوج صفات مذمومم. خودم رو می‌دیدم اگر کنترل نفسم به کلی از دست بره. از اوج بدی خودم ترسیدم. قسمت عجیب بعدی این بود که سختی می‌کشیدم اما از سختی ای که می‌کشیدم لذت می‌بردم. انگار که اطمینان قلبی داشته باشم که کار صحیح رو انجام داده‌م و عاقبتش به خیر ختم میشه. تابحال این احساس رو نداشتم و تجربه عجیبی بود. و نکته بعد این بود که در طول این دوران آدمهای اطرافم رو به خصوص در محیط کار بسیار متفاوت‌تر شناختم. 

امروز تتمه وسایلم رو که در جای قبلی بود تنهایی یه مسافت نسبتا طولانی برای انتقال به جای جدید حمل کردم. دستام درد می‌کنه و بسیار خسته ام و ناآگاه از آینده. اما آرومم و راضی از مسیری که رفتم و یه جاهایی حس کردم به واقع انگار کل مسیر برام چیده شده بود و من فقط در یک لحظه انتخاب کردم که مسیر رو طی کنم