لحظه‌ی دیدار نزدیک است

بازمن دیوانه‌ام، مستم

باز می‌لرزد دلم، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های! نخراشی به غفلت گونه‌ام را تیغ

وای! نپریشی صفای زلفکم را دست 

و آبرویم را نریزی دل

ای نخورده مست!

لحظه‌ی دیدار نزدیک است

فردا قرار است که باز ببینمش .قراری صرفا دوستانه مثل دفعه‌ی پیش. که این بار دعوت از طرف من است. فکر نمی‌کردم روزی برسد که �قرار�هایی مرا اینقدر بی‌قرار کند که نکند بیاید و بگوید فردا فلان شده و متاسفانه... 

چند ساعت پیش این بیت را در جواب پست نفر دیگری توییت کرده (که ادامه اش را پایینتر می‌نویسم)

… و چای دغدغه عاشقانه خوبی است
برای با تو نشستن بهانه خوبی است

خیلی دوست داشتم که مخاطبش من بودم. اما نیستم! و احتمالا بتوانید حدس بزنید چه زجریست این سردرگمی. اینکه باید روی این هجوم احساسات و عشق، پوسته‌ی سنگینی از عقل بکشی چون طرف مقابلت صرفا قرار دوستانه گذاشته و ادبیات و رفتار کاملا رسمی دارد و حتی چند وقت پیش که برای اولین بار دیده بودمش، همان شب نوشتم : 

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق/ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم

هیچ واکنشی نداشت! 

آخر برای این دل بی قرار من باید قرار صرفا دوستانه گذاشت

بی انصاف؟ 

.

.

حیاط آب زده، تخت چوبی و من و تو
چه قدر بوسه، چه عصری، چه خانه خوبی است
قبول کن، به خدا خانه شما سارا !
برای فاخته ها آشیانه خوبی است
غروب اول آبان قشنگ خواهد بود
نسیم و نم نم باران، نشانه خوبی است
بیا به کوچه که فردیس شاعری بکند
که چشم تو غزل عامیانه خوبی است
ـ کرج سوار شو! آقا صدای ضبط اگر …
نه خیر کم نکن آقا! ترانه خوبی است
صدای شعله ور گل نراقی و باران
فضای ملتهب و شاعرانه خوبی است
مطابق نظر ماست هرچه هست عزیز!
قبول کن که زمانه زمانه خوبی است
به خانه باز رسیدیم، چای می خواهم
برای با تو نشستن بهانه خوبی است

(شعر از حسین صادقی پناه است)